|
سلام خیلی خستم خیلی.... هفته بدی رو پشت سر گذاشتم شنبه توی یونی ، تصادف بدی رخ داد که 3 تا از دخترای یونی آره 3 تا از دخترهای دانشگاه توی اون تصادف رفتن... سرویس نقص فنی داشت و ترمزش نگرفته . تا الانم 2 تا از اونا توی کُــما هستن... صحنه رو از نزدیک دیدم چون من خودم با اون سرویس نرفتم و منتظر بعدی شدم که اگه میرفتم معلوم نبود جز کدوم دسته بودم وقتی دیدم تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که بیچاره خانوادش... چطوری بهشون خبر دادن که دخترتون صبح اومد دانشگاه و الان..... خیلی سخته. آخه یه جریانیم مثه همین سال 85 اتفاق افتاد ولی هیچکی کاری نکرد ولی این دفعه اوضاع فرق کرد.... فرداش یعنی 1شنبه تحصُن شد دانشکاه و از ساعت 10 کلاسها تعطیل شد و تا ساعت 7 عصر اونجا بودیم. همه یک صدا بودیم و اعتراض بهش 72 ساعت فرصت دادن تا درخواستهای همه رو قبول کنن و طومارمونو امضا کنن که دیروز ساعت 12 بازم تحصن بود تا نتیجه بگیریم و رئیس اومد گفت همشو امضا کردم و ازین حرفا.... ولی چه فایده؟! وقتی 3 نفر ازین دنیا میرن چه فایده داره!؟ به خونوادشون چه فرقی میکنه غیر ازینکه ناراحتشون چن برابر میشه... با هزار تا امید و آرزو دخترشون اومده بود دانشگاه. و یکیشون ورودی جدید بود خیلی خستم... از هرنظر . احتیاج دارم به آرامش ولی.... هفته خوبی داشته باشید پ - ن : . . .
سلِم خوبین؟ نمیدونم دلم یهو تنگ شد اومدم اینجا مامان بزرگ برگشت خونشون. منم هر روز با زور ساعت 11 بیدار میشدم از خواب رفتیم عروسی جاتون خالیییییی... به مهسا "عروس کوچولو " میگم دست راستتو بکش سرم موندم دست مامی . میگم یه شوهری میکردی که داداشی چیزی داشت اونم واسه من ولی از شانس خوبی که من دارم قبل عید ی مزاحم داشتم ... آقا اینم ازون نوع سیرییییش امروز مثلا " سیزده بِدر بود ولی چسبیدیم به این خونه و تکون نمیخوریم. کجا بریم خوب؟! حوصلشو ندارم خوب نمیخوام... اینجوری بهتره از شنبه ام تشریفمونو میبریم یونی... حتی دیگه حوصله اونجارم ندارم نمیدونم چمه؟ مهرنوشی واسه منم سبزه گِره بزنیاااا پ - ن : امیدوارم واسه همه سال جدید سال خوبی باشه پ - ن : هیچکی دوسم نداره . . . هیچکی نمیاد پیشم پ - ن : آرزو دارم شبی عاشق شوی. آرزو دارم بفهمی درد را. تلخی برخوردهای سرد را. می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی. می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی
سلام خوبین؟ یادم نی کی اومده بودم دفه آخر اونقده دلم تنگیده بوددددد. دانشگام تعطیله. یه ماه تعطیلییی فِک کن ... میترکم خداییش توی خونه. مامی میگه تو نباید درستو تموم کنی اون موقع افسرده میشی میمونی رو دستم راستی فردا 4سوریه ... اولا عاشق این روز بودم نمیدونم چرا ولی یه ماهی میشه حالم ازین روز بهم میخوره. عید هیجا نمیریم... یه عروسی داریم البته عقده ... عروسمون 18 سالشه فک کنننننن وقتی شنیدم کپ کردم باور نداشتم. بیچاره مامی... بوی ترشی میاد از خونمون براتون آرزوی روزهای خوبی توی سال جدید دارم.سال 87 که واسم سال خوبی نبود. هر روزش یه جوری تموم شد. یک سال مثه دَه سال گذشت واسم... امیدوارم 88 برعکس 87 باشه واسه همه. دوست دارم هرروز بیام ولی مگه این کام دست بشوست آخهههههه کُفریم میکنه..... ببخشید منو. پ - ن : هیچوقت به چشمات راز دلت رو نگو چون راز نگه نمی دارد و گریه می کند
|
About
اسفند 1387 (2) فروردین 1388 (3) Links
مهرنوش خانومی/ ی فنجون قهوه با طعم تمشک |